تا الان من هم اونجا مي نشستم ديگه... 3 هفته ي اول با گريه ميرفت و مي گفت که انتخابشو کرده و مي خواد بيسواد بمونه!شايد هم دستمال کاغذي بفروشه تو ميدان! يا شايد هم شکلات بفروشه! فکر کن!!!!!!!ولي پيش من باشه! بدترين ماه مهر تمام عمرم را گذروندم فاطمه جان!...حالا بهتره! بالاخره ازکلاسش و دوستاش و معلم هاي ماهش خوشش اومده و با علاقه ميره.. امروز هم منو حيرت زده کرد و گفت که بيام خونه! گرچه خبر نداره من 1 هفته اي هست مي پيچونمش و ميام خونه آن کال ميشينم که اگه زنگ زدن زودي برم اونجا حاضر بزنم!
بالاخره درست شد انگار....
شما چطوري؟ فاميل ما چطورن عمه خانوم؟ تولدش بايد نزديک باشه گمونم..نه؟ تبريک بگو از طرف من همه مناسبتها را