آره سالگردش اولاي دي بود.....خودمونم واسه ناهار رفتيم فقط اگه ميدونستم انقدر مشتاقي خبرت ميکردم....اتفاقا خودمم يه کيف زرد خفن و گنده ورداشته بودم که فَ فَ هم به زبون اومد!....و اتفاقا وسطاي همين بهمن دامادش هم بهش پيوست......
راستي ماجراي مغازه ذرت ميکزيکيا تو نمايشگاه مترو بهشتيم تکرار شد واسه دو تا آجيل فروش روبروي هم......البته ما نمازي نديديم!!!
راستي تا يادم نرفته!!!....
آپيدميو!!!