سفارش تبلیغ
صبا
























گـــــــل یا پوچ؟!

به نظرم آدمهایی که کمتر درد دل میکنن قوی ترن...اصلا انگار وقتی حرف دلت رو میریزی وسط انگار تک تک نقاط ضعفت رو بیرون میریزی تا بشه روشون دست گذاشت و بی اهمیت به آستانه درد تو باهاشون بازی کرد!

میگفت وقتی درد دل میکنی...وقتی از خودت حرف میزنی...وقتی راحت مواردی که شادت میکنن یا باعث غصه ات میشن رو با بقیه درمیون میذاری انگار خودت رو از پشت یه زره فولادی بیرون میکشی و آسیب پذیر میشی...

به نظر من حرفاش خیلی درسته...و اساسا چندان فرقی هم نداره که با کی حرف میزنی...ذات بشره اینجوریاس ...

فکر میکنم لازمه یه رجعت دوباره به کاغذ و قلم یا شاید هم همین خطوط مجازی داشته باشم...لازمه خیلی چیزها رو به زبون نیاورد...نوشت و پاره کرد...نوشت و پاک کرد...نوشتنی ها الزاما موارد غم انگیز زندگی نیستن...توی روزگاری که ما کمتر حتی تحمل شادی هم رو داریم باید کمتر حرف زد...بهتره حرفهایی که تا منتهاالیه طاقت بالا میان رو روی کاغذ هوار کرد...کاغذها با ظرفیت ترن...خیلیییی باظرفیت تر...

 

 


نوشته شده در پنج شنبه 96/11/19ساعت 12:50 عصر توسط یکی مثل خودت نظرات ( ) |

راستش را بخواهی امروز طلبکار تر از همیشه ام...

قرار نبود جوانی انقدر سخت باشد!یعنی من یادم نیست که گفته باشی زندگی هرچقدر میگذرد سخت تر میشود و من بلی گفته باشم و از آغوش تو بیرون آمده باشم و خودم را انداخته باشم در آغوش این دنیا که نه رحم داره نه انصاف!

لقد خلقنا الانسان فی کبد هم قرار بود برای آدم حسابی هایت باشد. آنهایی که سرشان به تنشان می ارزد و وقتی مشکلی بر سر راهشان میگذاری ذوق میکنند که هنوز فراموششان نکرده ای!

از اولش هم من همان دختر کوچولوی سرمازده ای بودم که وقتی کبریت هایش خاموش میشد گوشه ای کز میکرد و آنقدر اشک میریخت تا دق کند! همان که وقتی سختی های کوچک هم برایش میفرستادی بغض میکرد و حدیث کسا میخواند تا مبادا از زیر کسای یمانی مهربانترین عالمت بیرون برود و یخ کند!

این دختر کوچولو هرچه قد کشید و سنش گذشت و مشکلات رنگ و وارنگ دید همچنان دستانش کوچک ماند...هم چنان قلبش انگشت دانه ای ماند...هنوز هم به تلنگری مثل ابر بهار اشک میریزد و هنوزهم به هر نسیمی آشفته میشود...

برای تو که این شرح حال ها نوشتن ندارند...تو که خوب میدانی من هرروز و هرروز 5 وعده وقتی رو به رویت مینشینم نه مثل یک خانوم 28 ساله که مانند همان دخترک 4-5ساله میخوام دستم را رها نکنی که گم شدن کابوس خیلی شبهای من است...خوابهای آشفته ای که درش من شبیه آدمی که تو دوست داری نیستم...دختر افسارگسیخته ی خوابهایم را دوست ندارم!ازش میترسم!

برای من که همیشه لای پر قو بزرگم کردی و نعمتهایی در زندگیم گذاشتی که اسمشان اگر چه پدر و مادر اگر چه خانواده اگرچه همسر است اما رسمشان همان محبت های بی دریغ توست...همان توجه های بلاانقطاع!...

برای من همین اندک نا به سامانی های دنیوی هم گران است...با من مثل بنده های قرص و محکمت چرتکه نینداز... من سستم...ضعیفم...کوچکم... و هل یرحم الضعیف الا القوی ؟


نوشته شده در شنبه 96/10/30ساعت 12:47 عصر توسط یکی مثل خودت نظرات ( ) |

به نامش و به یاریش

 مدتی قبل میهمانی داشتیم که به سیاق همه ی مهمانی ها از ما رمز وای فای پرسید که سنگرمجازیش ساعتی خالی نماند و دشمن فکر خامی به سرش نزند! ... حسب اتفاق این بزرگوار به فاصله ی کوتاهی از آن روز دوباره به منزل ما آمد اما این بار با اسنپ...

از آنجا که کوچه ی ما را روی نقشه پیدا نمیکند به لوکیشن خیابان اکتفا میکند و وقتی وارد خیابان میشوند به دنبال نشان آشنایی میگشته که ناگهان پیام های تلگرامش فرامیرسند و این بزرگوار اورکا اورکا گویان به راننده میگوید همین کوچه است!اتصال با وای فای برقرار میشود!احتمالا اگر مودم خاموش بود مهمانمان برای همیشه در این خیابان گم میشد!!

میخواهم بگویم فضای مجازی تا این حد در تمام زندگیمان رسوخ کرده...برای ما که از نسل یاهومسنجر و وبلاگیم هم حتی این روزها قابل پیش بینی نبود! راستش را بخواهید هیچ از این اتمسفر حاکم خوشم نمی آید...آن وقتها اینترنت برای خودش ابهتی داشت...آدم ها برای حضور در این فضا پیش زمینه هایی لازم بود بدانند و قواعدی را رعایت کنند و الا خیلی راحت پس زده میشدند اما حالا که دست هر فنچی یک گوشی هوشمند آمده قواعد این بازی کاملا بهم خورده است...همه چیز رنگ شو آف گرفته و آدمها رستوران لوکس میروند که لایک بیشتری بگیرند...ریز و ددشت زندگیشان استوری میشود که خوشبختیشان را در چشم هم فرو کنند و خلاصه هرکاری میکنند که بیشتد به چشم بیایند و بیشتر چشم درآورند!...و بگذریم از آنهایی که در فیک ترین صفحات واقعی ترین وجه شخصیتشان رو بیرون میریزند و من شخصا بلاک لیستی دارم پر از آدمهای بی ادبی که در ابراز نظر هیچ چارچوب اخلاقی و اعتقادی ای نمیشناسند...

نمیدانم داریم به کجا میرویم ولی جایی که میرویم را دوست ندارم...بوی انحطاط می آید...بوی بی هویتی!

چند روز پیش جایی گفتم تنها امیدم به بهبود اوضاع امروزمان در این است که صاحب این عصر و زمان بیاید و الا همه به انفعالی درد آور دچارند...همه خندیدند!قدیم ترها میگفتند ان شاالله!

تو که این سطرها را میخوانی لااقل آمین بگو بر این کوتاهترین دعای بلندترین آرزو...اللهم عجل لولیک الفرج

 

 وسلام بر آنان که شایسته ی سلامند

خدایتان سپاس


نوشته شده در یکشنبه 96/10/17ساعت 12:16 صبح توسط یکی مثل خودت نظرات ( ) |

قرار بود با روحانی به عقب برنگردیم که! من یکی 4سال به عقب برگشتم!!

اگر قرار باشه به ازای هر 6ماه 4سال برگردیم عقب 1400که بشه کجاییم؟ 

شاه برنگرده یهو!


نوشته شده در چهارشنبه 96/10/13ساعت 2:11 عصر توسط یکی مثل خودت نظرات ( ) |

چقدر دلتنگ این صفحه بودم...

مرسی پارسی بلاگ که همه چیز رو همونطور دست نخورده نگه داشتی!

به اینجا حس اتاقم در خانه ی پدری رو دارم که هنوز مثل اون موقع ها با همون وسایل و چیدمان باقی مونده...

چند سال میشه که اینجا چیزی ننوشتم؟ ... به گمانم دست کم 4سالی میشه!

چه حجمی از خاطرات رو برام تداعی کرد ...

نمیدونم هنوز هم کسی اینجا رو میخونه یا نه! اگر آشنای قدیمی این صفحه هستید و این چند سطر رو خوندید لطفا لطفا حتما حتما برام بنویسید...


نوشته شده در چهارشنبه 96/10/13ساعت 1:34 صبح توسط یکی مثل خودت نظرات ( ) |

   1   2   3      >

Design By : Pichak