سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا
























گـــــــل یا پوچ؟!

روزی که این وبلاگ  -که خدا میداند چقدر برایم عزیز است-را زدم در توضیحش نوشتم

"این وبلاگ برشی ست ازیک زندگی...از یک شخصیت....ازیک تحول... وپلی ست میان دنیای شیرین کودکی وروزگار زیبای جوانی..."

کودکی که دقیقا فردای روز کنکور متولد شد امسال وقت مدرسه رفتنش شده و من اینجا مادری بودم که هم پای کودکم قد کشیدم و بزرگ شدم!

بسیار پیش آمده که برگردم و نوشته های قدیمی ام را بخوانم...درست مثل وقتهایی که مادری قد کودکش را روی دیوار علامت میزند تا به چشم خودش رشدش را ببیند و همین که نموداررشد صعودی بود ته دلش ذوق کند ...

این وبلاگ مستقیم و غیرمستقیم آدمهایی را به زندگی من سنجاق کرد که شاید هیچ جای دیگری ازاین دنیا با هیچ نوع چسب راضی و ناراضی ای نمیشد به روزگار من وصل شوند...
تجارب تلخ و شیرین...ترش و ملس...تند و گس حتی!

بعضی از این آدمها را با دنیا دنیا عوض نمیکنم...بعضی هایشان از هر دوست حقیقی ای برایم حقیقی ترند!

اما

برای منی که همیشه از دوستی خاطره ی خوب داشتم و معتقدم شاید گاهی دوستی هایم خوب ادامه پیدا نکردند اما در شروعشان هیچ وقت اشتباه نکردم...برای منی که همیشه مدتها آدمها را از دور رصد میکردم و بعد به دنیایم راهشان میدادم...برای منی که در نظر بعضی ها آدمی هستم با کلی دوستهای عجیب و غریب که هرگز نمی توانم همه شان را در یک مهمانی جمع کنم چون اگر خون به پا نشود بلاشک آتش به پا خواهد شد!...برای منی که غریبه ها تصور میکنند یک آدم مغرور و یبس و غیرقابل نفوذم...برای منی که اینهمه من من کردم(!) بعضی از این تجربه ها گران تمام شد!

شاید علتش این بود که آدمهای مجازی مثل تی شرتهای پشت ویترین اند!شکیل و خوش آب و رنگ!

تا انتخابشان نکنی و دست به جیب نشوی و نخری و نبری و نپوشی و نشوری دستت نمی آید چند بار مصرفند!!

و وای از آن روزی که بشوری و رنگهایش در هم بدوند و دو سایز آب برود!!

در مواجهه با چنین شرایطی تنها راه ممکن فرار است چون در بحث با آدمهای حقیر آنها اول شما را تا سطح خودشان پایین میکشند بعد با تجربه ی یک عمر زندگی در آن سطح شکستتان می دهند!
توصیه میکنم جدل با این آدمها را یکباره قطع کنید...از یک جایی به بعد نه ببینید نه بخوانید و نه بشنوید!
آنها توهمات مرض گونه ی خودشان را با دروغ ترکیب میکند و همه ی اینها را میزنند تنگ چند تا از جملات خودتان که سرو تهش را زده اند و مضمونش را کاملا تغییر داده اند و با این معجون تا آنجا که میتوانند میتازند!
در مقابل این گروه تنها راه همان است که گفتم!

راستش را بخواهم بگویم این تجربه به همان یکی دوبارش می ارزید!درد آور بود اما تجربه ی خوبی بود...بهای یک همچین تجربه ای در دنیای واقعی خیلی گزاف است و چه خوب که من این چند ساله در این دنیای مجازی زندگی را در اشل کوچکش تجربه کردم!

این دو پست آخر میگوید من این روزها مادر سختگیری شده ام که خودکار قرمز دست گرفته ام و زیر تک تک غلطهای کودکم با بیرحمی خط میکشم و آخرش مینویسم:عزیزم!بیشتر دقت کن!

 

پ ن : خوبی این وبلاگها این است که درشان از چیزهایی مینویسی که در دنیای واقعی فرصت فکر کردن بهشان را هم نداری!

راستی،
پاییزتان طلایی خوانندگان چهارفصل من! 


نوشته شده در جمعه 92/7/12ساعت 3:19 عصر توسط یکی مثل خودت نظرات ( ) |

من ِ این روزها نه بی معرفت شده ام...نه ستاره ی سهیل!

                  نه خودم را میگیرم....نه سایه ام سنگین شده!

من فقط خسته بودم از روابطی که آزارم می دادند...

از آدمهایی که هروقت نامشان را بر صفحه ی تلفن همراهم میدیدم می دانستم غرض تماس تنها چیزی که نیست احوالپرسی از من است!

از دوستی هایی که اگر نگویم سودش فقط برای طرف مقابل بود می گویم من 30-70عقب بودم...

از مایه های زیادی ای که در طول زندگی ام برای آدمها گذاشتم خسته بودم...

از آدمهایی که وقت گرفتاری حجم وسیعی از غصه هایشان را روی سرم هوار می کردند و وقت خوش خوشان پیداشان نمی شد خسته بودم...

از روابط پر تنش خسته بودم...

از تفاخرات مسخره و نگاه شیب دار آدمها خسته بودم...

از همه ی جوابهایی که حرمت دوستی نگه میداشتم و نمیگفتم خسته بودم...

این بود که قیچی دست گرفتم و تا جایی که دلم می خواست از این روابط بریدم...

بعضی ها را کامل...

بعضی ها را تا نیمه...

بعضی ها را هم هرچه کردم دلم نیامد قیچی بزنم...

بعضی ها شدن دوستهای دیدارهای سالی یکباری...

بعضی ها شدن صرفا دوست های پیامکی...

بعضی ها رفیق گرمابه و گلستان ماندند...

نتیجه اش شد آرامش امروزم...

نتیجه اش شد آدمهایی که خالص دوستم دارند و خالص دوستشان دارم...

نتیجه اش شد دوستی های دو سر سود...

آدمهایی که برایم مانده اند بعضی هایشان شاید به ظاهر فرسنگ ها با من فاصله دارند اما وقتی تماس تلفنی مان تمام میشود انرژی مضاعفی در من دمیده شده...و به یاد می آورم مکالمات طولانی ای را که همه ی حس خوبم را میگرفتند و تماما به دلداری دادن آدمهای از همه ی دنیا ناامید میگذشت و دست آخر با انبوهی از انرژی های منفی دکمه آف را میزدم!

آدمهایی برایم مانده اند که شاید ماهها هم صدای همدیگر رو نشویم اما دلتنگشان میشوم و دلتنگم میشوند...دلتنگ خودخودخودمن!

حالا اما از بودن این آدمها غربال شده حس خوبی دارم...آدمهایی که بوی ناب دوست می دهند به معنی واقعی کلمه!


نوشته شده در چهارشنبه 92/4/5ساعت 9:1 عصر توسط یکی مثل خودت نظرات ( ) |

صدایم به جایی نمیرسد اما دوست دارم از پس همین سطور مجازی فریاد بزنم...

هیچ از کشته شدن 52هزار انسان به گناه مسلمان بودن شنیده ای؟

می دانی تجاوز به بیش از 5 هزار زن مسلمان یعنی چه؟

تاب میاوری برایت بگویم چگونه کودکان معصوم زنده زنده در آتش آنقدر  میسوزند تا جان دهند؟

از 200هزار مسلمان مصیبت دیده  و گرسنه و بی پناه که در مزرهای میانمار آواره اند خبری شنیده ای؟


در روزگاری که مسلمانی بزرگترین جرم جوامع بشریست بیا منو تو در مقابل این نسل کشی ساکت نباشیم...

سازمان حقوق بشر که هم چنان خواب است!

سازمان ملل هم آنقدر سرش در نیروگاههای هسته ای ایران گرم است و پی ردی از صلح آمیز نبودن فعالیت هاست که گویی دنیا را سه طلاقه کرده!فارسی اش میشود: گور پدر صلح جهانی!

رسانه ها هم، چنان مبهوت شکوه و جبروت افتتاحیه ی بازی های المپیک اند که بعید میدانم حالا حالاها برای نفس گرفتن هم شده سری از زیر برف بیرون بیاورند! 


نمی دانم از دستت چه بر می آید!

شاید تو هم مثل من تنها سلاحت همین صفر و یک ها باشند!

هر چه میتوانی بکن!

فقط به خاطر خدا بیا این سکوت کشنده را منو تو در اندازه ی خودمان بشکنیم...بیا جور صدا و سیمای منفعلمان را هم ما بکشیم ... بگذار آنها هم چنان سرگرم خبر قیمت مرغ باشند!

...

یابن الحسن!ای صاحب عصر و زمان ما!

دارد کم کم دیر میشود آقا!

ما که جر شما پناهی نداریم...العجل مولا!


نوشته شده در دوشنبه 91/5/9ساعت 1:55 صبح توسط یکی مثل خودت نظرات ( ) |

مدتها بود وقتی در جواب سوال "کجا بریم؟!" دوستام میگفتم "بهشت زهرا" نگاه عاقل اندر سفیهی نصیبم می شد مبنی براینکه:می خوای حالا بهشت زهرا نریم تو این اوضاع خراب روحی؟!

نمی دونم چرا بهشت زهرا برای من اصلامترادف چیزی که توی ذهن خیلی از دوروبریام شکل گرفته نیست...

برای من بهشت زهرا یعنی فقط و فقط مزار شهدا ... جایی که معتقدم چنان روح زندگی ای درش جریان داره که نظیرش رو هیچ جای این شهر شلوغ پلوغ ندیدم...

چند وقت پیش وقتی که یه تماس تلفنی و یه پیشنهاد خاص از طرف یه دوست باعث شد قرار روز بعدمون اونجا باشه دلم برای آرامش بی حصر اون محیط پر کشید...

قدم به قدم اون مسیر برام یاد آور خاطره ی آدمهای مختلفی بود که باهاشون تجربه سفر به این بهشت روی زمین رو داشتم...

یاد اولین پنجشنبه ی بعد از سفر جنوب بخیر که کوله ها و چفیه هامون رو برداشتیم و رفتیم تا احساس غربت این شهر و دلتنگی برای دوکوهه و شلمچه و دهلاویه رو با شهدا تقسیم کنیم...

...الان مدتهاست که تو این شهر غریبی نمی کنم !

یاد روزهای کودکیم بخیر که همسفر هرهفته ی مامان بودم...اون وقتهایی که درس و خستگی و قرار فلان جا و امتحان هفته ی دیگه هنوز ویزام رو باطل نکرده بود!
اون وقتهایی که دلم برای شهدایی که سرمزارشون گل نبود می سوخت و چند شاخه از گلهای مزارهای کناریشون رو قرض میگرفتم تا برای دوستاشون ببرم !!

این بار اما یه فرق اساسی باهمیشه داشت...

این بار غیر از مزار شهید صیاد،شهید آوینی،شهید چمران،شهید بهشتی و... تو یه ایستگاه جدید هم توقف کردیم...

فرهنگسرای رضوان گرچه هنوز خیلی خوب راه نیفتاده اما توقفگاه خیلی خوبی بود...

اگر گذرتون به یادمان شهدای حج افتاد چند قدمی جلو تر برید و سری به اونجا بزنید...درست نمی دونم ما چون با بند پ وارد شده بودیم مشمول پکیج قشنگ و دلنشینشون شدیم یا جز رسوم مهمون نوازیشونه...درهرصورت شانس خودتون رو امتحان کنید ...شاید چند قلم از محصولات شسته رفته ی این فرهنگسرای نوپا نصیبتون بشه...

اتفاق خوب دیگه ای که توی این محیط رقم میخوره اینه که شما برای خدمت به شهدا اعلام آمادگی می کنید...توی این روزمرگی ها که برای انواع و اقسام پروژه ها داوطلب میشیم و برای رسیدن به یه شغل خوب به هر دری میزنیم ، خوبه که برای فردامون یه کسب و پیشه با پرستیژ دست و پا کنیم و چه پرستیژی بالاتر خادم شهدا بودن...

پ ن :حدیث از خود حضرته که آدم سوسک بشه اما خاله نشه!دیشب ما 4صبح تموم شد!!ازهمین تریبون استفاده کرده اعلام میکنم هرنوع کار دستی و روزنامه دیواری و محصولات فرهنگی برای بچه هاتون خواستید کافیه از دو روز قبل 5شنبه جمعه ی مارو رزرو کنید!انقدر هم احساس مسئولیت داریم که درس و مقش خودمون رو فدای خدمت به خلق می کنیم!خدایا!این قلیل توسلات را از ما به کَرَمت قبول بفرما!...همه ی اینا رو گفتم که از یه دوست بابت بدقول شدنم عذر خواهی کنم...

خدایتان سپاس

  


نوشته شده در شنبه 90/8/14ساعت 12:14 صبح توسط یکی مثل خودت نظرات ( ) |

چرا اینجوری شدم؟

تقریبا همه چی نرماله...هیچ مورد استرس زایی وجود نداره خداروشکر و یه جورایی زندگیم داره کااااملا روی یه خط صاف پیش میره...تقریبا هرروز با دانشگاه مشغولم و برنامه مو جوری تنظیم کردم که کوچکترین لطمه ای به خواب و تایم استراحتم و برنامه های جانبی احتمالیم وارد نشه و همممه چی استیبل باشه!

ولی...

ولی من مدتیه ازهیچ چیز زندگی لذت نمیبرم...واین درد شده بلای جونم...

قلبنا غذا خوردن توی پاتوق همیشگیمون با دوسجون و بیخیال از دنیای بیرون گفتن و خندیدن و حدس اینکه میزهای کناریمون چه نسبتی باهم دارن و درباره ی چی حرف میزنن و چرت و پرت گفتن و خندیدن تا مدتها شارژم میکرد...

تاهمین چند وقت پیش اینکه با دوستای نزدیکم بریم یه جایی و بشینیم و فققققط حرف بزنیم...ازهرچی...از همه ی دلمشغولی ها و فکرمشغولی های قابل طرحمون، حالمو خوب میکرد...

یادمه شبهایی که سریال مورد علاقه ام پخش میشد تو خونه مون عروسی میگرفتم...از صبح ذوقش رو داشتم و همه ی کارهام رو باساعت سریال تنظیم میکردم...

یه زمانی وقتهایی که میخواستم انرژی بگیرم برای یه کار سنگین آلبوم خواننده های که ترانه هاشونو دوست داشتم پـــِـلِی میکردم و خودم هم باهاش زمزمه میکردم ...

باهر درصدی از خستگی تصور اینکه برسم خونه و غذای مورد علاقمو روی گاز ببینم قدمهاموبرای رسیدن به خونه سریعتر میکرد!

...

اما...

اما یه مدته همه چی عوض شده...

دیروز پاتوق رفتن با دوسجون هم مثل همیشه نبود...هیچ چیزی تغییر نکرده بود ولی من از اون لحظه ها اندازه ی گذشته لذت نبردم...جالبه که مرضیه هم دقیقا مثل من فکر میکرد...

چندروز پیش به بهانه ای تقریبا تا تاریکی هوا با مرضیه و زهرا نشسته بودیم و درباره ی زمین و زمان و در و دیوار و هرآنچه که میشد حرف زدیم و زغالخته خوردیم و باز حرف زدیم ولی بعدش باز...

این روزها اصلا به سریالی علاقه ندارم که بخوام انتظارشو بکشم و ذوقشو داشته باشم...حتی شوق پرواز که مدتهابود منتظرش بودم هم هیچ تغییری در احساس من ایجاد نمیکنه...

الان دوساعته که اصفهانی و خواجه امیری دارن تو سرو کله ی خودشون میزنن و من کانه پاره آجر فقط میشنوم و تـِـــرَک رد میکنم...

و درعجبم که دسپخت مامانم عوض شده؟طعم خوراکی ها فرق کرده؟یا من یه چیزیم میشه؟!

اینجا قرار بود برشی از زندگیم باشه...زندگی من در پاییز نه چندان سرد 90 این شکلیه...و من به شدت از این حس و حالی که گویا خیال عوض شدن هم نداره میترسم...ترس ازاینکه این بی تفاوتی هر روز در روحم عمیق تر بشه و یه وقتی برسه که دیگه هیچ کاری نتونم بکنم...

یه کم شما حرف بزنید برام...حال این روزهای شما چه جوریه؟این احوال رو تجربه کردید؟برای تغییرش چیکار کردید؟چی شد که اینجوری شد؟و کلا حول این قضیه برام بنویسید...البته لطفا!تبسم

خدایتان سپاس


نوشته شده در دوشنبه 90/7/18ساعت 8:52 عصر توسط یکی مثل خودت نظرات ( ) |

شنیدید میگن شاه میبخشه کد خدا نمیبخشه؟!

 

یه فنچ که با کلی ارفاق 20ساله اش بود اومده میگه :

-          خانم کرایه!

-          دانشجوام

-          خب باش!مگه واسه من درس میخونی؟

-          شما چه کارمند اتوبوس رانی هستی که نمیدونی هفته ی اول مترو و اتوبوس برای دانش آموزها و دانشجوها رایگانه؟

-          من به این چیزهاش کاری ندارم...به من گفتن کرایه بگیر!

...

...

دو سه دقیقه بعد!

-          خانم شما دانشجوی کجایی که این وقت شب داری برمیگردی؟

(منظورش از اون وقت شب! ساعت 19.15دقیقه روز چهارشنبه بود!)

-          آقا خیلی داری حرف میزنی...برو بگو بزرگترت بیاد من با اون صحبت کنم!!

-          نه!آخه کدوم دانشگاهی تا این موقع بازه...ما دانشگاه شبانه ندیدیم والا!

-          این چیزهاش دیگه به شما ربطی نداره...من اصلا دلم میخواد روز تعطیل برم و بیام...

-          بگو نمیخوام کرایه بدم!

-          اوهوم...دقیقا!نمیخوام کرایه بدم...شماهم داری بیشتر از ظرفیتت حرف میزنی و حوصله مو سربردی...

 

اگر فکر کردید جلومو گرفت و نذاشت سوار شم و از من اصرار و از اون انکار و منم عصبانی شدم وزنگ زدم 110 اومد و گفتم ازاین آقا شکایت دارم ، مزاحم من شدن و پلیس یارو رو کأنه بچه گربه از گردن گرفت و پرت کرد تو ماشین  و رفتیم کلانتری و یارو التماس و خواهش و تمنا که غلط کردم تورو خدا رضایت بدید و من گفتم باید تعهد بده ازاین به بعد اندازه ی قد و قواره اش حرف بزنه و تازه کرایه اتوبوس های منو تو این خط حساب کنه تا رضایت بدم و اینا...اشتباه فکرکردید چون همون موقع اتوبوس اومد و من سوار شدم و یارو هم هیچ کاری نتونست بکنه و خدا نخواست که یه پست اکشن شمارو مهمون کنم....

پ ن امام رضایی: امام رئوف تحویلمون گرفتن در حد لالیگا و توی دهه ی کرامت اذن ورود دادن...در جوار حریم ملکوتی بارگاه با جبروت آقا اگر خدابخواد یاد همه تون هستم...حلال بفرمایید!


نوشته شده در شنبه 90/7/9ساعت 3:5 عصر توسط یکی مثل خودت نظرات ( ) |

اصلی هست که می‌گوید دیدنی‌هایت قشنگ که باشند عکاس می‌شوی ، زشت که باشند ، نویسنده!

 ---

این چند روز گاهی دلم میخواست دوربین دست بگیرم و صحنه های کم نظیری که دیده بودم رو ثبت کنم ...گاهی هوس نویسنده بودن میکردم...

من امروز راننده تاکسی رو دیدم که به هرکسی که سوار ماشینش میشد سلام میکرد...فارغ ازاینکه جواب سلامی میشنوه یانه!اینکه کجا پیاده شی تو نرخ کرایه اش توفیر داشت و بااصرار سکه های 50تومنی رو به عنوان باقی پول مسافرها برمیگردوند !!!

من امروز کارمندی رو دیدم که عااااشق این بود که به هرکسی دست کم 3بار بگه برو نیم ساعت دیگه بیا!بعدازاینکه صدای طرف دراومد هم بگه آقای دکتر نیستن...ایشالافردا!!

دوست داشتم تصویر کارمندی رو ثبت کنم که از وقت ناهارش زد تا کار من زودتر راه بیفته...

من امروز جلسه ای رو دیدم که کمیسیون امنیت ملی نبود و میشد لابه لای حرفای صدتا یه غاز آقای رئیس یه امضای ناقابل پای برگه ی ارباب رجوع بزنه...

من امروز پشت در اتاق آقای رئیسی 2ساعت ونیم منتظر شدم که در ناهار کاری به سرمیبردن و برای منشی شون شنیدن اینکه لطفا ازشون بخواین این برگه رو در حضور دونفر آدم فضایی که هم پای جلسه شون هستند امضا کنن چیزی تو مایه های فحش ناموسی بود!

من  مدیر گروهی رو دیدم که بعداز 4سال پای درد دل دانشجوش نشست  و نه تنها برخلاف همیشه که میدیدیمش معتقد بود امروز روز کاریشه بلکه برای شهرستان رفتن و ناهار خوردن عجله نداشت و برای مشکل دانشجوش راه کارهم  داد!
(میدونم که این یکی برای هم کلاسی هام یه چیزی تو مایه افسانه پری دریاییه!!ولی باااااورکنید اتفاق افتاد)

القصه که امروز روووووووزی بود!


نوشته شده در سه شنبه 90/6/29ساعت 7:6 عصر توسط یکی مثل خودت نظرات ( ) |

بعداز نود و بوقی دعوت اخوی گرام را لبیک گفته تشریف مبارکمان را بردیم سینما به امید اینکه سینمای نطلبیده هم مراد باشه!

جای شما خالی که چه عرض کنم...

مسلمون نشونه کافر نبینه!!

د آخه تو رو جون مادرت بگو واسه چی فیلم میسازی؟!!!!جناب وزیر ارشاد تورو به اون صندلی وزارتت قسم بگو انگیزه ی دارو دسته ات از مجوز دادن به این فیلم چی بود؟!

آقای گشت ارشاد!وجدانا وجدانا وجدانا اگر این خانومهای هفتاد رنگ رو بااون وضع آرایش و لباس تو خیابون بگیری چی کارش میکنی؟!تاکی قراره انقدر متناقض باهم کارکنید؟!

حالا همه ی اونا به جهنم!تو بگو پول درآوردن قیمت نداره آیا؟!بابا پس کرامت انسانی و شخصیت زن کجا میره؟وقار و متانت پیش کش!!یعنی هر بشر کارگردان نامی پیدا شد و هر رفتار و گویش و گریمی ازت خواست باید بگی چشم چون قرارداد داری؟!

کی گفته به تصویر کشیدن زندگی یک زوج یعنی ورود به شخصی ترین حریمها و شوخی با مسائلی که یه زمانی مردم از فکر بهش هم رنگ به رنگ میشدن؟!!!

عذر میخوام عذر میخوام عذرمیخوام ولی خداوکیلی اگر هدفتون بیدار کردن  نیازی جنسی نام در جامعه است که لازمه بدونید به قدر کافی بیداره و خدمت گزاران این ملت در عرصه ی کپی رایت که توی پیاده رو ها از کنارت رد میشن و مژده میدن همه مدل فیلم فلان و بهمان دارن از خیلی وقت پیش دارن زحمت این کار رو میکشن...راضی به زحمت شما نیستیم!

آقایونی یه چیزی به نام قالب شکنی شنیدن ولی هنوز اونقدر به رشد عقلی نرسیدن که بدونن شکستن بعضی از قالبها معادل تیشه زدن به ریشه ی حیا و عفت یه جامعه است...

اکرم محمدی برای من همیشه تداعی کننده ی اثر تکرار نشدنی پدر سالار بود و به حرمت اون سریال حس خیلی خوبی بهش داشتم ولی از اون شب کذایی به بعد هروقت بهش فکرمیکنم فقط یه صورت عجق وجق با یه سایه ی نقره تا زیر ابرو! برام تصویر میشه...

بهاره رهنما استاد بلامنازع جلف بازی و لحن های لوس و زننده است و توی این فیلم هم نشون داد همچنان بی رقیب میتازه...

و من درسراسر این فیلم از پول بلیطی که حروم شد افسوس خوردم...

فیلم به ظاهر طنز بود و صرف طنز بودنش هم برادر زاده هام اصرار داشتن که ببیننش ولی حتی اونهاهم جز 2-3تا صحنه نخندیدن ...

متاسفم برای وقت و هزینه ای که از ما دود شد و هزینه ای که بیت المال برای ساختن این فاجعه متحمل شد...خیانت درحق بیت المال همیشه اختلاس و پول به جیب زدن نیست ...اینکه هزینه و امکانات دراختیار کسانی قرار بگیره که حرفی برای گفتن ندارن هم نوعی اختلاس و پول شویی و کلاهبرداریه!!

پ ن:تقریبا یک هفته ای از دیدن این فیلم میگذره...دست دست کردم که عصبانیتم فروکش کنه و پستم منصفانه ترباشه...اونچه که خوندید حس من بود یک هفته بعداز تماشای زنان ونوسی مردان مریخی...


نوشته شده در دوشنبه 90/6/14ساعت 2:13 صبح توسط یکی مثل خودت نظرات ( ) |


Design By : Pichak